التماست نمی کنم
هرگز گمان نکن که این واژه را
در وادی آوازهای من خواهی شنید
تنها می نویسم بیا
بیا و لحظه یی کنار فانوس نفس های من آرام بگیر
نگاه کن
ساعت از سکوت ترانه هم گذشته است
اگرنگاه گمانم به راه آمدنت نبود
ساعتی پیش
این انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب های تو می سپردم
حال هم
به چراغ همین کوچه ی کوتاه مان قسم
بارش قطره یی از ابر بارانی نگاهم کافی ست
تا از تنگه ی تولد ترانه طلوع کنی
اما
تو را به جان نفس های نرم کبوتران هره نشین
بیا و امشب را
بی واسطه ی سکسکه های گریه کنارم باش
مگر چه می شود
یکبار بی پوشش پرده ی باران تماشایت کنم ؟
ها ؟
چه می شود ؟
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1390 10:40 توسط هستـی
|

اینترنت هوشمند پارسه
سایت دیگر من : http://1333.ir
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم بهمن 1389 13:34 توسط هستـی
|

یلدا نام فرشته ای است بالا بلند، با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره. یلدا نرم نرمک با مهرآمده بود. با اولین شب پاییز و هر شب ردای سیاهش را قدری بیش تر بر سر آسمان می کشید تا آدم ها زیر گنبد کبود آرام بخوابند.
یلدا هرشب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا راه می رفت ولابه لای خواب های زمین، لالایی اش را زمزمه می کرد. گیسوانش در باد می وزید و شب به بوی او آغشته می شد.
***
یلدا، شبی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت. آتش که می دانی، همان عشق است. یلدا آتش را در دلش پنهان کرد تا شیطان آن را ندزدد. آتش در یلدا بارور شد.
فرشته ها به هم گفتند: " یلدا، آبستن است، آبستن خورشید. و هر شب قطره قطره خونش را به خورشید می بخشد و شبی که آخرین قطره را ببخشد، دیگر زنده نخواهد ماند".
فرشته ها گفتند: " فردا که خورشید به دنیا بیاید، یلدا خواهد مرد".
یلدا همیشه همین کار را می کند، می میرد و به دنیا می آورد. یلدا آفرینش را تکرار می کند.
راستی، فردا که خورشید را دیدی به یاد بیاور که او دختر یلداست و یلدا نام همان فرشته ای است که روزی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت.
+
نوشته شده در دوشنبه یکم آذر 1389 12:14 توسط هستـی
|

هر روز شیطان لعنتی
خط های ذهن مرا اشغال می کند
هِی با شماره های غلط زنگ می زند آن وقت
من اشتباه می کنم و او با اشتباه های دلم حال می کند
دیروز یک فرشته به من می گفت...
تو گوشی ِ دل خود را بد گذاشتي ...
آن وقت ها كه خدا به تو زنگ مي زد
چرا جواب ندادي ... چرا بر نداشتي؟!
يادش بخير آن روزها...
مكالمه با خورشيد...
دفترچه هاي ذهن كوچك مرا سرشار از خاطره مي كرد
امروز پاره است...
آن سيم ها كه دلم را تا آسمان مخابره مي كرد...
با من تماس بگير خـــــــــــــــــــــــــــدايا
حتي هــــزار بار
وقتي كه نيستم
لطفا" پيامت را روي پيام گير دلم بگذار ...
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم شهریور 1389 0:3 توسط هستـی
|

ديروز شيطان را ديدم.در حوالي ميدان بساطش را پهن کرده بود و فريب ميفروخت.مردم دورش جمع شده بودند هياهو ميکردند و هول ميزدند و بيشتر مي خواستند.توي بساطش همه چيز بود غرور حرص دروغ و خيانت جاه طلبي و قدرت.هر کس چيزي ميخريد و در ازايش چيزي ميداد بعضي ها تکه اي از قلبشان را ميدادند و بعضي ها پاره اي از روحشان را.بعضي ها ايمانشان را ميدادند و بعضي ازادگيشان را.شيطان مي خنديد و دهانش بوي گند جهنم ميداد حالم را به هم ميزد دلم مي خواست همه ي نفرتم را توي صورتش تف کنم.
انگار ذهنم را خواند موذيانه خنديد و گفت:من کاري با کسي ندارم فقط گوشه اي بساطم را پهن کرده ام و ارام نجوا مي کنم نه قيل و قال ميکنم و نه کسي را مجبور ميکنم چيزي از من بخرد ميبيني ادم ها خودشان دور من جمع شده اند.
جوابش را ندادم انوقت سرش را نزديک تر اورد و گفت:البته تو با اين ها فرق ميکني تو زيرکي و مومن زيرکي و ايمان ادم را نجات ميدهد اين ها ساده اند و گرسنه به جاي هر چيزي فريب ميخورند.از شيطان بدم مي امد حرف هايش اما شيرين بود گذاشتم که حرف بزند و او هي گفت وگفت وگفت.ساعت ها کنار بساطش نشستم تا اين که چشمم به جعبه اي عبادت افتاد که لابه لاي چيزهاي ديگر بود.دور از چشم شيطان ان را برداشتم و توي جيبم گذاشتم با خود گفتم:بگذار يکبار هم که شده کسي چيزي از شيطان بدزدد بگذار يک بار هم او فريب بخورد.
به خانه امدم و در جعبه ي کوچک عبادت را باز کردم توي ان اما جز غرور چيزي نبود جعبه ي عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت فريب خورده بودم دستم را روي قلبم گذاشتم نبود!فهميدم ان را کجا جا گذاشته ام.تمام راه را دويدم تمام راه لعنتش کردم تمام راه خدا خدا کردم ميخواستم يقه ي نامردش را بگيرم و عبادت دروغي اش را توي سرش بکوبم و قلبم را پس بگيرم.به ميدان رسيدم شيطان اما نبود.انوقت نشستم و هاي هاي گريه گردم از ته دل اشک هايم که تمام شد بلند شدم تا بي دلي ام را با خود ببرم که صدايي شنيدم......صداي قلبم را.پس همان جا بي اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم به شکرانه ي قلبي که پيدا شده بود.
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم خرداد 1389 9:52 توسط هستـی
|

ليلی زير درخت انار نشست.درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ. گل ها انار شد، داغ داغ. هر انار هزار تا دانه داشت.دانه ها عاشق بودند، دانه ها توی انار جا نمی شدند.انار کوچک بود.دانه ها ترکيدند. انار ترک برداشت.خون انار روی دست ليلی چکيد...
ليلی انار ترک خورده را از شاخه چيد. مجنون به ليلی اش رسيد.
راز رسيدن فقط همين بود.
کافی است انار دلت ترک بخورد.
***
لیلی زنجیر نبود
دنیا که شروع شد ، زنجیر نداشت، خدا دنیا را بی زنجیر آفرید. آدم بود که زنجیر را ساخت و شیطان کمکش کرد.
دل زنجیر شد؛ عشق زنجیر شد؛ دنیا پر از زنجیر شد ؛ و آدمها همه دیوانه زنجیری.
خدا دنیای بی زنجیر می خواست، اسم دنیای بی زنجیر بهشت بود.
امتحان آدم همین جا بود، دست شیطان از زنجیر پر بود.
خدا گفت: زنجیرت را پاره کن ، شاید نام زنجیر تو عشق باشد.
یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. اسمش را مجنون گذاشتند. مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری.
این نام را شیطان بر او گذاشت او انسان را با زنجیر می خواست.
لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست. لیلی می دانست خدا چی می خواهد ، لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.
لیلی زنجیر نبود ، لیلی نمی خواست زنجیر باشد. لیلی ماند چون نام دگر او آزادی بود.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388 9:42 توسط هستـی
|

باران، قصیده واری،
- غمناك -
آغاز كرده بود.
میخواند و باز میخواند،
بغض هزار سالهی درونش را
انگار میگشود
اندوهزاست زاری خاموش!
ناگفتنی است ...
این همه غم؟!
ناشنیدنی است!
پرسیدم این نوای حزین در عزای كیست؟
گفتند: اگر تو نیز،
از اوج بنگری
خواهی هزار بار از اوج تلختر گریست!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم دی 1388 21:27 توسط هستـی
|
کاش می توانستم پنجره را رنگ بزنم تا دیگر صدای کلاغ را نشنوم . تا پنجره هم همرنگ دیوار شود . اطراف قلب من دیواری شود مملو از دژبان . من ! حتی خودم را هم دوست ندارم!!!
خدایا! بر من یقین حاصل شده که هرگاه عاجزانه و با قلبی شکسته تو را خواندم،صدایم شنیدی و به آنی، منتهای نعمتت، آرامش دل را بر من عطا کردی . از آن اولین بار که این فهمیدم ، هماره در نمازهایم اولین چیزی که می گویم شکر توست . و تو از هر لحاظ بی نهایتی . چه دیر می فهمیم...
باشد که بر تمامی ذرات وجودم یاد تو مستولی باشد .
+
نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388 15:26 توسط هستـی
|

پائیز دوان دوان می رسد
به پای قدم های خسته ام ...
و امروز برگی درست جلوی پایم
از درخت پیر و خسته ای چکه کرد
بر زمین داغ هنوز تابستانی ... !!
و بی هوا پایم
روی زرد و رنگ پریده اش
را ندید و
ناگهان صدای خش خش شکستن بغض اش ...
و یادم آورد
همین روزها
پائیز ...
پائیز ...
پائیز را ...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 13:48 توسط هستـی
|
دلش مسجدی میخواست با گنبدی فیروزه ای و مناره ای نه خیلی بلند و پیرمردی که هر صبح و هر
ظهر و هرشب بر بالای آن الله اکبر بگوید.
دلش یک حوض کوچک لاجوردی میخواست. و شبستانی که گوشه گوشه اش مهرو تسبیح و چادر
است. دلش هوای محله ای قدیمی را کرده بود. با پیرزنهایی ساده و مهربان که منتظر غروب اند و
بی تاب حی علی الصلاة.
اما محله شان مسجد نداشت ...
فرشته ها که خیال نازک و آرزوی قشنگش را می دیدند به او گفتند: حالا که مسجدی نیست خودت
مسجدی بساز. او خندید و گفت: چه محال زیبایی اما من که چیزی ندارم. نه زمینی دارم و نه توانی
و نه ساختن بلدم. فرشته ها گفتند: این مسجد از جنسی دیگراست. مصالحش را تو فراهم کن ما
مسجدت را میسازیم.
اما او تنها آهی کشید. و نمی دانست هر بار که آهی می کشد هر بار که دعایی می کند هر بار که
خدا را زمزمه میکند هر بار که قطره اشکی از گوشه چشمش می چکد آجری بر آجری میشود .
آجر همان مسجدی که او آرزویش را داشت و چنین شد که آرام آرام با کلمه با ذکر با عشق و با دعا
با راز و نیاز با تکه های دل و پاره های روح مسجدی بنا شد.
از نور و شعور. مسجدی که مناره اش دعایی بود و هر کاشی آبی اش قطره اشکی.
او مسجدی ساخت سیال و باشکوه و ناپیدا چنان عشق و هر جا که میرفت مسجدش با او بود.
پس خانه مسجدی شد کوچه مسجدی شد و شهر مسجدی.
آدم ها همه معمارند . معمار مسجد خویش نقش این بنا را خدا کشیده است .
مسجدت را بنا کن پیش از آنکه آخرین اذان را بگویند.
+
نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388 17:35 توسط هستـی
|