تبليغاتX
هستـــــــــــــــــی

هستـــــــــــــــــی

 

      http://hasti-67.blogfa.com                                                   

 

کودکی که آماده تولد بود ٬ نزد خدا رفت و از او پرسید :می گویند فردا مرا به زمین می فرستند

اما من با این کوچیکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم ؟

خداوند پاسخ داد: از میان تعداد بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام

او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد . اما کودک هنوز مطمئن نبودکه می خواهد برود یا نه

- اما اینجا در بهشت ٬ من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من

کافی هست...    

خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند٬ هر روز به تو لبخند خواهد زد.

تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.

کودک ادامه داد : من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آن ها را نمی دانم .

خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو ٬ زیبا ترین واژه هایی که ممکن است بشنوی

در گوشت زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی...

کودک با ناراحتی گفت:وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟

اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دست هایت را کنار هم خواهد داد و به تو

یاد خواهد می دهد که چگونه دعا کنی.

کودک با نگرانی ادامه داد اما من از اینکه دیگر نمیتوانم شما را ببینم ناراحت خواهم شد...

خداوند گفت : فرشته ات همیشه از من با تو صحبت خواهد کرد  و به تو راه

بازگشت نزد مرا خواهد آموخت٬ اگر چه من کنار تو خواهم بود

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد

کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند

او به آرامی از خدا یک سوال دیگر پرسید: خدایا!!! اگر من باید همین حالا بروم

لطفا نام فرشته ام را به من بگویید...

خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیتی ندارد

می توانی او را مادر صدا کنی!!

 

    

                                                 مادرم روزت مبارک ....

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387 17:2 توسط هستـی |


 

 

http://hasti-67.blogfa.com                 

 

یکی بود یکی نبود.................

 

وقتی خورشید طلوع کرد از پشت پنجره

کلبه ای قدیمی،شمع سوخته ای را دید که از عمرش لحظاتی بیش نمانده بود.

به او پوزخندی زد و گفت:

دیشب تا صبح،خودت را فدای چه کردی؟

شمع گفت:

خودم را فدا کردم تا که او در غربت شب غصه نخورد.

خورشید گفت:

همان پروانه که با طلوع من تو را رها کرد!

شمع گفت:

یک عاشق برای خوشنودی معشوق خود همه کار می کند و برای کار خود

هیچ توقعی از او ندارد زیرا که شادی او را شادی خود می داند

خورشید به تمسخر گفت:

آهای عاشق فداکار،حالا اگر قرار باشد که دوباره به وجود آیی،دوست داری که چه

چیزی شوی؟ شمع به آسمان نگریست و گفت: شمع...دوست دارم دوباره شمع شوم

خورشید با تعجب گفت:شمع؟؟

شمع گفت:

آری شمع...دوست دارم که شمع شوم تا که دوباره در عشقش بسوزم و

شب پروانه را سحر کنم،خورشید خشمگین شد و گفت:

چیزی بشو مانند من تا که سالها زندگی کنی،نه این که یک شبه نیست و نابود شوی!

شمع لبخندی زد و گفت:

من دیشب در کنار پروانه به عیشی رسیدم که تو در این همه سال زندگیت به آن

نرسیدی...من این یک شب را به همه زندگی و عظمت و بزرگی تو نمی دهم.

خورشید گفت:

تو که دیشب این همه لذت برده ای پس چرا گریه می کنی؟

شمع با چشمانی گریان گفت:

من از برای خودم گریه نمی کنم،اشکم از برای پروانه است که فردا شب در آن همه


ظلمت و تاریکی شب چه خواهد کرد و گریست و گریست تا که برای همیشه آرامید.

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 15:9 توسط هستـی |


http://hasti-67.blogfa.com          

 

 

زلیخا مغرور قصه اش بود، زلیخا به همنشینی با نام یوسف مینازید. زلیخا بر بلندای فصه رفت و گفت : رونق این قصه همه از من است، این قصه بوی زلیخا میدهد. کجاست زنی که جون من شایسته ی عشق پیامبری باشد، تا بار دیگر قصه ای این چنین زیبا شود؟
قصه دیگر نازیدن زلیخا را تاب نیاورد و گفت : بس است، زلیخا! بس است. از قصه پایین بیا که این قصه اگر زیباست، نه به خاطر تو که زیباِی همه از یوسف است.
زلیخا گفت من عاشقم و عشق رنگ و بوی هر قصه ای است. عمری است که نامم را در حلقه ی عاشقان برده اند.قصه گفت نامت را به خطا برده اند که تو عشق نمی دانی . تو همانی که بر عشق چنگ انداختی . تو آنی که پیراهن عاشقی را به نامردی دریدی ، تو آمدی و قصه بوی خیانت گرفت، بوی خدعه و نیرنگ. از قصه ام بیرون برو تا یوسف بماند وراستی.
زلیخا گریست واز قصه بیرون رفت. خدا گفت:زلیخا برگرد که قصه ی جهان، قصه ی پر زلیخاست
و هر روز هزارها پیراهن پاره می شود از پشت . اما زلخایی باید، تا یوسف، زندان بر او برگزیند.
و قصه را و یوسف را، زیبایی همه این بود.
زلیخا برگرد...

 

+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387 14:32 توسط هستـی |


                 

http://hasti-67.blogfa.com          

                                     

 

در من آوازی است

از سرمای زمستان

از بی برگی پاییز

از او که خفته است در شعر من

از او که خواب من، خیال من

و رها از بر من است                        

 

 

کاش می شد درتا بلوی نقاشی زندگی می کردیم و دردمان این بود که میخکوب شده به دیواریم نه میخکوب شده به آسمان ترک خورده

کاش می شددرآسمان زندگی می کردیم.پیش خدا

آنجا که دیگر نه زمان معنا داشت نه مکان ....

 

 

http://hasti-67.blogfa.com

 

 و آنگاه محرم ....

 

من صحبت شب تا صحوري کي توانم ؟

من زخم دارم ، من صبوري کي توانم ؟

 

من زخمهاي کهنه دارم ، بي شکيبم

من گر چه اينجا آشيان دارم ، غريبم

 

 من زخم خوردم ، صبر کردم ، دير کردم

 من با حسين از کربلا شبگير کردم

 

آن روز در جام شفق مل کرد خورشيد

بر چوب خشک نيزه ها گل کرد خورشيد

 

 فريادهاي خسته سر بر اوج ميزد

 وادي به وادي ، خون پاکان موج مي زد

 

بي درد مردم ، ما خدا ، بي درد مردم

نامرد مردم ، ما خدا ، نامرد مردم

 

از پا حسين افتاد و ما بر پاي بوديم

زينب اسيري رفت و ما بر جاي بوديم

 

در برگريز باغ زهرا برگ کرديم

زنجير خائيديم و صبر مرگ کرديم

 

چون بيوگان ننگ سلامت ماند بر ما

تاوان اين خون تا قيامت ماند بر ما

 

روزي که در جام شفق مل کرد خورشيد

بر چوب خشک نيزه ها گل کرد خورشيد

 

                                                               (علی معلم)

 

 

     http://hasti-67.blogfa.com

 

 

                                                      

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386 14:13 توسط هستـی |


http://hasti-67.blogfa.com                                      

براي کبري تصميم گرفتند که کتابش را زير درخت بگذارد
تا از باران اشک گرسنگان خيس شود
براي کبري تصميم گرفتند که کتابش را زير درخت بگذارد
و برود و بر پشت دار قالي بنشيند
براي کبري تصميم گرفتند....
آري،
کبري ديگر ناي تصميم ندارد به جبر تسليم
و
فريادي ندارد جز اين فرياد
که سر فرود آوريد کبراها که کبرايي سمي در کمين است
بايد کشيد و سوخت و دم بر نياورد
که نيش کبري سخت سوزان است
مارگيري نيست
همه را کبري ها گزيده اند
با عشوه هاي کاغذي و سمي از جنس دروغ
ديگر اميدي نيست
ديگر کبري تصميم نمي گيرد
ديگر تصميمها ديکته شبانه کودکانه اند
کودکاني که قلمهايشان از جنس درد است
و دفترهايشان از جنس اشک
شايد اين فرياد قراردادي باشد
با مهر خيانت در امانت
که سرخي ديگري را بر دار کشد
ولي راهي نيست جز فرياد
فريادي از جنس خاموشي
و باز هم خاموشي

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 21:1 توسط هستـی |


 

دنیا دیوار های بلند دارد و درهای بسته که دور تا دور زندگی را گرفته اند نمی شود از دیوارهای دنیا بالا رفت.نمی شود سرک کشید و آن طرفش را دید. اما همیشه نسیمی از آن طرف دیوار کنجکاوی آدم را قلقلک می دهد .

کاش این دیوارها پنجره داشت و کاش می شد گاهی به آن طرف نگاه کرد.

شاید هم پنجره ای هست و من نمی بینم .شاید هم پنجره اش زیادی بالاست و قد من نمی رسد با این دیوارها چه می شود کرد؟

می شود از دیوارها فاصله گرفت و قاطی زندگی شد و می شود اصلا فراموش کرد که دیواری هست و شاید می شود تیشه ای برداشت و کند و کند. ...شاید دریچه ای،شاید شکافی،شاید روزنی

همیشه دلم می خواست روی این دیوار سوراخی درست کنم.

حتی به قدر یک سر سوزن،برای رد شدن نور،برای عبور عطر و نسیم،برای...بگذریم.

گاهی ساعتها پشت این دیوار می نشینم و گوشم را می چسبانم به آن و فکر می کنم؛ اگر همه چیز ساکت باشد می توانم صدای باریدن روشنایی را از آن طرف بشنوم.اما هیچ وقت،همه چیز ساکت نیست و همیشه چیزی هست که صدای روشنایی را خط خطی کند

دیوارهای دنیا بلند است،ومن گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار.مثل بچه ی بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه می اندازد.به امید آنکه شاید در آن خانه باز شود.گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار. آن طرف حیاط خانه ی خداست.

وآن وقت هی در می زنم،در میزنم،و میگویم:"دلم افتاده توی حیاط شما.می شود دلم را پس بدهید..." کسی جوابم را نمی دهد،کسی در را برایم باز نمی کند.اما همیشه،دستی،دلم رامی اندازد آن طرف دیوار.همین.

و من این بازی را دوست دارم.همین که دلم پرت می شود ...آن طرف دیوار، آنقدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند،تا دیگر دلم را پس ندهند.تا در را باز کنند و بگویند: بیا خودت دلت را بردار و برو. آن وقت من می روم و دیگر بر نمی گردم

                                           ......من این بازی را دوست دارم  

 

 

http://hasti-67.blogfa.com        

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 12:41 توسط هستـی |


 

http://hasti-67.blogfa.com     

خشاخش برگهای زرد


صدای پاییز بود


و آغاز بستن پنجره ها


کوچه تنها می شد


با سوتهای بی وقت عشق


و


تدارکی ازلی در کار بود


تا حادثه ی عشق


در برخوردی ساده


میان بادهای گیج پاییزی


چشمان ما را تر کند

 

              http;//hasti-67.blogfa.com    

پاییز را دوست دارم...

بخاطر غریب و بی صدا آمدنش

بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش

بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش

بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش

بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی

بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها

بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش

بخاطر شب های سرد و طولانی اش

بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام

بخاطر پیاده روی های شبانه ام

بخاطر بغض های سنگین انتظار

بخاطر اشک های بی صدایم

بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام

بخاطر معصومیت کودکی ام

بخاطر نشاط نوجوانی ام

بخاطر تنهایی جوانی ام

بخاطر اولین نفس هایم

بخاطر اولین گریه هایم

بخاطر اولین خنده هایم

بخاطر دوباره متولد شدن

بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر

بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه

بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه

بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش

پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز

بخاطر دوباره متولد شدن ...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 19:31 توسط هستـی |


             http://hasti-67.blogfa.com

                                    همچون پرنده که با شکوه به پرواز درمی آید

                                                      بال می گشاید

                                                و پرواز کنان می گذرد ...

                                    آدمی را نیز هوای پرواز در سر است

                                                       تا دور شود

                                                      راهش را بیابد  

                                    و در آرامش به جستجو پردازد                    

                                   همچون پرنده که بر زمین می نشیند              

                                                      بال جمع می کند       

                                                       دانه بر می چیند   

                                     به تور صیاد و دام خطر می افتد                     

                                                     آدمی نیز بازمی گردد     

                                                             آماده   

                                 تا خود را به زندگی و تقدیر خویش سپارد                       

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 15:33 توسط هستـی |


http://hasti-67.blogfa.com            

 چقدر واقعه زود اتفاق می افتد

بلند بالایان مگر چه می ديدند

که روز واقعه در مرگ دوست خنديدند

چگونه سرو کهن در باغ شکست

چگونه خون به دل باغبان باغ افتاد

و باغ ...

باغ پر از گل در آن بهار

- چه شد؟

+ نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386 18:59 توسط هستـی |


                http://hasti-67.blogfa.com       

ديدم در آن کوير درختی غريب را
محروم از نوازش يک سنگ رهگذر
تنها نشسته....بی برگ و بار
زير نفسهای آفتاب..در التهاب
در انتظار قطره اي باران
در آرزوي آب...
ابري رسيد
چهره درخت از شعف شكفت
دلشاد گشت و گفت:
آي ابر
اي بشارت باران
آيا دل سياه تو از آه من بسوخت؟؟
غريد تير ابر
برقي جهيد و چوب آن درخت كهن بسوخت...
چون آن درخت سوختم در كوير عمر
ديدم كه گرد باد خاكستر وجود مرا با خودش نبرد...

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386 0:9 توسط هستـی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

نازم به ناز آن کس که ننازد به ناز خويش ، ما را به ناز فروشان نياز نيست تا خدا بنده نواز است به بنده چه نياز است ...


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

تیر 1387

اردیبهشت 1387
فروردین 1387
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
مهر 1385
شهریور 1385



پیوندها

به سوی او (خاله جونم)
antii-boy (*ضد پسر* )
*شعله سركش*
دختران آبی پوش
* سوداگر عشق ،مرگ *
*چینای خندتو دوست دارم *
* تند باد همیشگی *
*دنیای سنگی *(داداشی عزیز)
**هواداران تورس **
*** خاطرات شما ***
*روی قلب من نوشته استعلال سلطان عشقه *
آبی پوشان پایتخت
بروزترین وبلاگ آبی های تهران
استقلال
پادشاه آبی
***بیستون را عشق کندو شهرتش فرهاد برد ***
*روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر *
*بهترین یادگاری *
* غروب خورشید *
***عاشقونه بلینک***
* حضور سبز‌ *
*ستاره های سربی*
* پنجره آبی *
غم نامه نویس
*تقدیم به بهترینم *
جامعه اینترنتی نویسندگان ایران
غم وشادی
آس و پاس
هیفا وهبی ونانسی عجرم
*اسرار نامه مکتب دانشگاه *
تنهاترین
قصر آرامش
m.b.m
فوری عزیز
پروژه های برنامه نویسی
عشق و تاب و زندگی ولاف
**جک+اس ام اس +دانلود + عاشقانه **
بی تو هرگز با تو بابات نمی زاره
غزل شدن ، گلایه ها
* Namnak *
بعضی حرفها
tiamat
* عاشق باش *
خانه تنهایی
زیبای وحشی
Devil_Cats
ادریس
ماهک
جینگولی
شب نیلوفری
eross
به نام تک مکانیک قلبهای تصادفی
جديدترين عکس متن اس ام اس هاي روز
تبسم یک خاطره
سندی فن 3
عاشق دل شکسته
سایت دانشگاه علمی و کاربردی
عکسهای نانسی
بی معرفتی بزرگترین گناه
دلباخته عشق
عشق واژه بی معنی خداوند
رز مشکی
داستان های کوتاه فارسی
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin