تبليغاتX
" تمام هستــــــــی من "

" تمام هستــــــــی من "

     پائیز دوان دوان می رسد

     به پای قدم های خسته ام ...

     و امروز برگی درست جلوی پایم

     از درخت پیر و خسته ای چکه کرد

     بر زمین داغ هنوز تابستانی ... !!

     و بی هوا پایم

     روی زرد و رنگ پریده اش

     را ندید و

     ناگهان صدای خش خش شکستن بغض اش ...

     و یادم آورد

     همین روزها

     پائیز ...

     پائیز ...

     پائیز را ...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 13:48 توسط هستـی |


    

      دلش مسجدی میخواست با گنبدی فیروزه ای و مناره ای نه خیلی بلند و پیرمردی که هر صبح و هر

     ظهر و هرشب بر بالای آن الله اکبر بگوید.

     دلش یک حوض کوچک لاجوردی میخواست. و شبستانی که گوشه گوشه اش مهرو تسبیح و چادر

     است. دلش هوای محله ای قدیمی را کرده بود. با پیرزنهایی ساده و مهربان که منتظر غروب اند و

     بی تاب حی علی الصلاة.

     اما محله شان مسجد نداشت ...

     فرشته ها که خیال نازک و آرزوی قشنگش را می دیدند به او گفتند: حالا که مسجدی نیست خودت 

     مسجدی بساز. او خندید و گفت: چه محال زیبایی اما من که چیزی ندارم. نه زمینی دارم و نه توانی

     و نه ساختن بلدم. فرشته ها گفتند: این مسجد از جنسی دیگراست. مصالحش را تو فراهم کن ما

     مسجدت را میسازیم.

     اما او تنها آهی کشید. و نمی دانست هر بار که آهی می کشد هر بار که دعایی می کند هر بار که

     خدا را زمزمه میکند هر بار که قطره اشکی از گوشه چشمش می چکد آجری بر آجری میشود .

     آجر همان مسجدی که او آرزویش را داشت و چنین شد که آرام آرام با کلمه با ذکر با عشق و با دعا

     با راز و نیاز با تکه های دل و پاره های روح مسجدی بنا شد.

     از نور و شعور. مسجدی که مناره اش دعایی بود و هر کاشی آبی اش قطره اشکی.

     او مسجدی ساخت سیال و باشکوه و ناپیدا چنان عشق و هر جا که میرفت مسجدش با او بود.

     پس خانه مسجدی شد کوچه مسجدی شد و شهر مسجدی.

     آدم ها همه معمارند . معمار مسجد خویش نقش این بنا را خدا کشیده است .

     مسجدت را بنا کن پیش از آنکه آخرین اذان را بگویند.

+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388 17:35 توسط هستـی |


     

     پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت. دختر هابیل جوابش کرد٬ و گفت: نه هرگز همسری ام را

     سزاوار نیستی تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد. تو همانی که برکشتی سوار نشدی.

     خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را. به پدرت پشت کردی به پیمان و پیامش نیز.

     غرورت غرقت کرد. دیدی که نه شنا به کارت آمد و نه بلندی کوه ها!

     پسر نوح گفت: اما آن که غرق می شود خدا را خالصانه تر صدا می زند تا آن که بر کشتی سوار است

     من خدایم را لابه لای توفان یافتم در دل مرگ و سهمگینی سیل.

     دختر هابیل گفت:ایمان پیش از واقعه به کار می آید. در آن هول وو هراسی که تو گرفتار شدی هر

     کفری بدل به ایمان می شود. آن چه تو به آن رسیدی ایمان به اختیار نبود پس گردنی خدا بود که

     گردنت را شکست.

     پسر نوح گفت: آنها که برکشتی سوارند امنند و خدایی کجدار و مریز دارند که به بادی ممکن است از

     دستشان برود. من اما آن غریقم که به چنان خدای مهیبی رسیدم که با چشمان بسته نیز میبینمش

     و با دستان بسته نیز لمسش می کنم. خدای من چنان خطیر است که هیچ توفانی آن را از کفم

     نمی برد. دختر هابیل گفت: باری تو سرکشی کردی و گناهکاری گناهت هرگز بخشیده نخواهد شد.

     پسر نوح خندید و خندید و خندید و گفت: شاید آن که جسارت عصیان دارد شجاعت توبه نیز داشته

     باشد. شاید آن خدا که مجال سرکشی داد فرصت بخشیده شدن هم داده باشد!

     دختر هابیل سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد و آنگاه گفت: شاید. شاید پرهیزکاری من به ترس

     و تردید آغشته باشد. اما نام عصیان تو دلیری نبود. دنیا کوتاه است و آدمی کوتاهتر.

     مجال آزمون و خطا این همه نیست پسر نوح گفت: به این درخت نگاه کن. به شاخه هایش.

     پیش از آن که دست های درخت به نوربرسند. پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند. گاهی برای رسیدن

     به نور باید از تاریکی عبورکرد. گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گناه گذشت.

     من این گونه به خدا رسیدم. راه من اما راه خوبی نیست. راه تو زیباتر است راه تو مطمئن تر !

     پسر نوح این را گفت و رفت . دختر هابیل تا دور دستها تماشایش کرد و سالهاست که منتظر است

     و سالهاست که با خود می گوید: آیا هسریش را سزاوار بودم !

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388 18:50 توسط هستـی |


http://hasti-67.blogfa.com

     آرش گفت: زمین کوچک است تیرو کمانی میخواهم تا جهان را بزرگ کنم. به آفرید گفت: بیا عاشق

    شویم. جهان بزرگ خواهد شد٬ بی تیرو بی کمان به آفرید کمانی به قامت رنگین کمان داشت و تیری

    به بلندی ستاره٬ کمانش دلش بود و تیرش عشق به آفرید گفت: از این کمان تیری بینداز٬ این تیر٬

    ملکوت را به زمین میدوزد. آرش اما کمانش غیرتش بود و جز خود تیری نداشت.

    آرش میگفت: جهان به عیاران محتاج تراست تا به عاشقان.

    وقتی که عاشقی تنها تیری ٬ برای خودت میندازی و جهان خودت را میگستری. اما وقتی عیاری٬

    خودت تیری٬ پرتاپ میشوی تا جهان برای دیگران وسعت یابد. به آفرید گفت: کاش عاشقان همان

    عیاران بودند و عیاران همان عاشقان .

     آنگاه کمان دل و تیر عشقش را به آرش داد و چنین شد که کمان آرش رنگین شد و قامتش به بلندی 

    ستاره و تیری انداخت . تیری که هزاران سال است میرود .

    هیچکس اما نمی داند که اگر به آفرید نبود ٬ تیر آرش این همه دور نمی رفت!

           

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 16:10 توسط هستـی |


   

 http://hasti-67.blogfa.com

      دو دوست از بیابانی عبور می کردند. درنقطه ای از راه بینشان مشاجره ای در گرفت

     ویکی از آن دو به صورت دیگری سیلی زد.دوستی که سیلی خورده بود آزرده شد

     و بدون آن که چیزی بگوید روی شن ها نوشت: 

    "  امروز بهترین دوست من به صورتم سیلی زد.  "

    دو دوست به راه خود ادامه دادند و به مردابی رسیدند تصمیم گرفتند  آب تنی کنند.

    دوستی که سیلی خورده بود کنار مرداب در گل و لای فرو رفت و درحال فرو رفتن بود

    که دوست دیگر او را نجات داد. بعد از آن دوست نجات یافته روی سنگ نوشت:

    '' امروز بهترین دوست من زندگی مرا نجات داد. ''

    دوستی که سیلی زده و سپس جان دوستش را نجات داده بود از او  پرسید:

    « وقتی من تو را آزردم تو آن را روی شن نوشتی و حالا روی سنگ

    می نویسی چرا؟ »

    دوست دیگر گفت: «وقتی کسی ما را می آزارد باید روی شن بنویسیم  جایی که باد

    فراموشی بتواند آن را پاک کند. اما وقتی کسی به ما  خوبی کرد باید آن را روی سنگ

    حک کنیم تا هرگز هیچ بادی نتواند آن را  پاک کند. »

   

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 16:19 توسط هستـی |


 

http://hasti-67.blogfa.com

     در شب ترديد من، برگ نگاه!

     مي‌روي با موج خاموشي كجا؟

     ريشه‌ام از هوشياري خورده آب:

     من كجا، خاك فراموشي كجا.

     دور بود از سبزه‌زار رنگ‌ها

     زورق بستر فراز موج خراب.

     پرتوي آيينه را لبريز كرد:

     طرح من آلوده شد با آفتاب.

     اندکي خم شد فراز شط نور

     چشم من در آب مي‌بيند مرا.

     سايه ترسي به ره لغزيد و رفت.

     جويباري خواب مي‌بيند مرا.

     در نسيم لغزشي رفتم به راه،

     راه، نقش پاي من از ياد برد.

     سرگذشت من به لب‌ها ره نيافت:

     ريگ باد آورده‌اي را باد برد.

+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387 14:32 توسط هستـی |


http://hasti-67.blogfa.com

               كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم
             كاش چون پائيز خاموش و ملال انگيز بودم
             برگ هاي آرزوهايم يكايك زرد مي شد
             آفتاب ديدگانم سرد مي شد
             آسمان سينه ام پر درد مي شد
             ناگهان توفان اندوهي به جانم چنگ مي زد
             اشک هايم همچو باران
             دامنم را رنگ مي زد
             وه ... چه زيبا بود اگر پائيز بودم
             وحشي و پر شور و رنگ آميز بودم
             شاعري در چشم من مي خواند ... شعري آسماني
             در كنارم قلب عاشق شعله مي زد
             در شرار آتش دردي نهاني
             نغمه من ...
             همچو آواي نسيم پر شكسته

             عطر غم مي ريخت بر دل هاي خسته
             پيش رويم:
             چهره تلخ زمستان جواني

             پشت سر:
             آشوب تابستان عشقي ناگهاني

             سينه ام:
             منزلگه اندوه و درد و بدگماني

             كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387 16:53 توسط هستـی |


                                                                                    

 

 

http://hasti-67.blogfa.com

 

من چیستم؟
افسانه ای خموش در آغوش صد فریب
گرد فریب خورده ای از عشوه نسیم
خشمی که خفته در پس هر زه خنده ای
رازی نهفته در دل شبهای جنگلی
من چیستم؟
فریادهای خشم به زنجیر بسته ای
بهت نگاه خاطره آمیز یک جنون
زهری چکیده از بن دندان صد امید
دشنام زشت قحبه بدکار روزگار
من چیستم؟
بر جا زکاروان سبکبارآرزو
خاکستری به راه
گم کرده مرغ دربه دری راه آشیان
اندر شب سیاه
من چیستم؟
لبخند پر ملالت پائیزی غروب
در جستجوی شب
یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات
گمنام وبی نشان
درآرزوی سر زدن آفتاب مرگ...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 20:40 توسط هستـی |


http://hasti-67.blogfa.com

     سنگی است زیر آب
     در گود شب گرفته دریای نیلگون
     تنها نشسته در تک آن گور سهمناک
     خاموش مانده در دل آن سردی و سکون
     او با سکوت خویش
     از یاد رفته ای ست در آن دخمه سیاه
     هرگز بر او نتافته خورشید نیم روز
     هرگز بر او نتافته مهتاب شامگاه
     بسیار شب که ناله برآورد و کس نبود
      کان ناله بشنود... 
     بسیار شب که اشک برافشاند و یاوه گشت
     در گود آن کبود
     سنگی است زیر آب ولی آن شکسته سنگ
     زنده ست می تپد به امیدی در آن نهفت
     دل بود اگر به سینه دلدار می نشست
     گل بود اگر به سایه خورشید می شکفت.

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387 20:21 توسط هستـی |


 

     

http://hasti-67.blogfa.com

       دانه اي كوچك در آغوش خاك         
      هر شب با لالايي قطره اشكي خواب را مهمان خود مي كرد.
      وهر صبح با نوازش هاي همان قطره اشك بيدار مي شد.
      و با همان قطره اشك سيراب مي شد.
      و...
      حال درختي شده بود كه مي توانست سلام زمين را تقديم آسمان كند.
      پناهي براي پرنده ها.
      سايه اي براي آب.
   
   و...
     حال يك برگ دستمال كاغذي بود.

     مرهمي براي يك دلشكسته.
     ميزباني براي :

     قطره اشكي كه هرگز نتوانسته بود فراموشش كند.

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387 0:59 توسط هستـی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

نازم به ناز آن کس که ننازد به ناز خويش ، ما را به ناز فروشان نياز نيست تا خدا بنده نواز است به بنده چه نياز است ...


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

مهر 1388

شهریور 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
مهر 1385
شهریور 1385



پیوندها

وب سايت رسمي ميلاد تهراني
به سوی او (خاله جونم)
antii-boy (*ضد پسر* )
*شعله سركش*
*دنیای سنگی *(داداشی عزیز)
دختران آبی پوش
* سوداگر عشق ،مرگ *
** آروزی بارانی **
*پاتوق آبی*
*چینای خندتو دوست دارم *
* تند باد همیشگی *
** عاشق تنها **
**هواداران تورس **
*** خاطرات شما ***
** هرچی دلت بخواد**
** عاشق تنها **
*روی قلب من نوشته استعلال سلطان عشقه *
آبی پوشان پایتخت
** هوای وصال **
**ستاره ی نیلی **
** دختری از جنس شیشه **
بروزترین وبلاگ آبی های تهران
** كلبـــــــه زندگي **
** تلالو عشق **
***هوادارن متعصب استقلال ***
*طعم زندگی*
** دوست **
*** استقلال همیشه قهرمان ***
*دلهای آبی *
*استقلال*
*پادشاه آبی*
*استقلال زلزله *
***بیستون را عشق کندو شهرتش فرهاد برد ***
* عشق آبی *
*روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر *
*بهترین یادگاری *
* غروب خورشید *
***عاشقونه بلینک***
**هستی پنهان **
* تنهاترین تنها *
* دنیای دانلود *
رویای مه گرفته
*18+ بیان تو *
* حضور سبز‌ *
*ستاره های سربی*
* پنجره آبی *
غم نامه نویس
*تقدیم به بهترینم *
* غمنامه های عاشقی *
آس و پاس
غم وشادی
*اسرار نامه مکتب دانشگاه *
تنهاترین
قصر آرامش
m.b.m
فوری عزیز
پروژه های برنامه نویسی
عشق و تاب و زندگی ولاف
**جک+اس ام اس +دانلود + عاشقانه **
بی تو هرگز با تو بابات نمی زاره
غزل شدن ، گلایه ها
* Namnak *
بعضی حرفها
tiamat
* عاشق باش *
خانه تنهایی
زیبای وحشی
Devil_Cats
ادریس
ماهک
جینگولی
شب نیلوفری
eross
به نام تک مکانیک قلبهای تصادفی
جديدترين عکس متن اس ام اس هاي روز
تبسم یک خاطره
سندی فن 3
عاشق دل شکسته
سایت دانشگاه علمی و کاربردی
عکسهای نانسی
بی معرفتی بزرگترین گناه
دلباخته عشق
عشق واژه بی معنی خداوند
رز مشکی
داستان های کوتاه فارسی
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin